سلام

نمیدونم کسی بازم به این وبلاگ سر میزنه یا نه

یادمه این وبلاگ رو روز 8 بهمن که تولدم بود ساختم......خیلی سال از اون روز گذشته اما خوب لعنت به این ذهن....خیلی چیزا رو فراموش نمیکنه

کاش ذهن آدما دکمه فراموشی داشت....چه خوب میشد...نه؟؟؟؟

سال های ساله که ذهن من درگیر توئه.....به خدا خودمم خسته شدم از اینکه هر شب قصه مون رو مرور کنم....از اینکه هر شب خوابتو ببینم و از اینکه هر صبح وقتی بیدار میشم اشک تو چشام جمع بشه که چرا هنوز زنده ام

فکر کنم خدا مجازات منو زنده بودنم قرار داده.... تو چی فکر میکنی؟

البته میدونم که دیگه اینجا سر نمیزنی پس خودم جوابم رو میدم

خدایا من دیگه تحمل ندارم...لطفا تمومش کن....بس نیس؟؟؟؟؟؟

ده سال غصه و درد و رنج بس نیس؟؟؟؟؟ کی قراره من به ارامش برسم؟؟؟؟؟

میگن خدا قادر مطلقه...یعنی هر کاری که بخواد میتونه انجام بده.........خدایا یه کم با من مهربون باش

من خیلی تنهام.....


منبع این نوشته : منبع
اینکه ,خیلی